سه‌شنبه ۱۵ مهٔ ۲۰۱۲

درد!


نخوابیده و پژمرده، من نسخه چپکی حیوانم!
من دشت وزانم
من چوبه دارم!
من باد کرده میوه ی فاسدم در صحرای خشک.
من فریبم.. من فریبم

من گرگ زخمی و آواره در این برهوت گشاده دهان.. من خار خار در گلو..

پشت کرده به باد، به صخره‌های تیز پناه میبرم..
من از شر زمزمه‌های تهی باد از فراز بر تیزه‌های تشنه به خونم ..
 به پرواز در می‌‌آیم.
..

هان بنگر که چه گستاخانه و بی‌ پناه به چشمانت خیره شده ام‌ای مرگ..بنگر که از چه به چه میگریزم بنگر ریزشِ قطره قطره مرا..بگذار لبان سرخت رااا..

هان‌ای مرگ سخن میگویم و می‌ریزم و اشک.. هان‌ای مرگ ..چه فراقی بود بین من و تو.. که سالها طوق ننگین زندگی‌ را به اسمِ زندگی‌ بر گردن داشتم هان‌ای مرگ..

اکنون چشمان سیاهت را بر قالب قلبم حک کن ..
سپاس تو را سپاس تو را که گردش را گردن زدی (و من بعد )، این اسم خالی‌ و تصاویر خیالیِ من است که در اذهان زندگان میچرخد..

هان‌ای مرگ اکنون که خون و اشک شده ام..
چه احساسِ زیبایی را بر گلویم تصویر کرده‌ای ای مرگ..
هان‌ای مرگ..ای فتنه خواب‌  ای شهوت ذهن ..مجمر روح
هان بغضم را ببوس.. هان اشکم را بنال..هان

من از کلمات تهی ..
نگاه کن..نگاه کن که با هر قطره واژهٔ‌ای جان میبازد
هان‌ای مرگ گمان مبر که آخرین واژه مرگ باشد..

در پستوی زبان آغشته به خونم
یا آن بغض خشکیده در گوشه چشمم
..و دستان نحیفم..
که هنوز به جستجوی ..چیزی میگردند..
روح آماسیده خوابیده..ای مرگ
..چه خوب بر بستر بیمار آمده ای..اینجا قلبی شکسته است
و به اندازه  تمام اشک‌های خداوند فریاد بر خودش میریزد..


من مورد هجوم دیوان
بر خطوطِ معلق در هوا سر میکوبم..
کلمات سربی به وجودم میرود..
آویخته بر فضا، هستی‌ بی‌ شکل میشوم..

هاایییییی هاییییییییی هایییییییی
هوا را پس میزنم
هوا را پس میزنم
چیزی در پشت هوا نهفته
هوا را پس میزنم
هوا را پس میزنم..

قلمم می‌شکند.

هوا را پس میزنم،
چهره دیوان و خدایان می پژمرد
هوا را پس میزنم..
فلسفه چروک می‌خورد ، آب میرود
هوا را پس میزنم..
آنجا تونلی نیست ..از تنگی خدا اما
 هستی‌ام  وا میرود،
درد میکشم
 شکل میبازم..

آآآآآآآآ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ..
مرگ.

دوشنبه ۷ مهٔ ۲۰۱۲

حاصل هستی و فساد


پرواز با دیدگانی نابینا

و یا رسیدن به قله اوج ،
 بی شوق،
..
چه تهی احساسیست..


چقدر زمین بی حاصل وجودت را شخم میزنی..

دانه ها در تند باد ذهنت گم شده اند!


غرش رعدی را باید
سیلاب بارانی را

تولدی

از کالبد خشک و افسرده خاک.

سه‌شنبه ۲۴ آوریل ۲۰۱۲

جهل ۲


لگد میزنم
گاز میگیرم
فحش میدهم
چراغ کله‌ام از ابتدا سوخته بود

دار زده‌ام خرد را

من به اندام برهنه‌ منطق میخندم
ریسه میروم
بسوزانید .. نابود کنید
 حقش بود!

من سرشار از بادهای عوام هستم
من ابتذال و بی‌ تفاوتیم

من گاوم آنگاه که مرا بدوشند
من سگم آنگاه که مطیعم کنند
من گوسفندم و هستی‌ خود را تقدیم نان پرورده‌ام می‌کنم

هوووووی
من دهانم بی‌ گوووش!
هووووووییی
من خصومتم بی‌ دلیل!
هوووووووووییییی
من بسترِ نانجیب شیطانم
هاایییی

من چنگک‌های پولادینِ تقدیرم
..سنگین سنگین ..  ساکن ساکن

دوشنبه ۲۳ آوریل ۲۰۱۲

خشم


آتشباد دوزخی تفتم میدهد
خشمگین و پراکنده حال
کف بر لب و تیغ در دل
سوخت میشوم
آتش گرفته ام
آتش گرفته ام
هااااای..

بر روی گدازه‌های جوشان سرنگون میشوم
آتش گرفته ام

خوراک این برافروخته اژدها صفت
دروغ از راست نمیشناسم
کف می‌کنم
غلط میخورم
شررر میکشم
می‌سوزم
فراگیر

سرخ میشوم
طغیان می‌کنم و منفجر میشوم
باد می‌کنم
منفجر میشوم
از هوای گداخته پر میشوم
باز باد می‌کنم
غلیان می‌کنم

و سرسام این درد
تا نوکِ روح‌م نفوذ می‌کند
می‌سوزم و آهم دود میشود
...


راست می‌دوم
شعله ورتر میشوم
غرش می‌کنم
گلوی آتش گرفته‌ام چاک می‌خورد
هوا در بی‌ شکلی خشم فرو میریزد

زمین جهنم مرگ میشود
قلیانا قلیانا

خونم به جوش می‌‌آید و با گدازه‌های خشم
لهبِ جهنم بر سرم خراب میشود..

دودم آآآه میشود..

شنبه ۲۱ آوریل ۲۰۱۲

نقش پراکنده


پخش میشوم

پناه می‌برم

رسوا میشوم

شلاق میخورم

ریاضت میکشم

نفرین می‌کنم

جهنم میشوم

..

و چراغ‌های آگاهیم را با ضربه یک تبر خاموش می‌کنم.

پناه می‌برم

شسته میشوم

عفونت می‌کنم

کارخانه کراهت میشوم

پست میشوم

پشت می‌کنم

زوزه میکشم

زهر میشوم

...

سفر می‌کنم

ضربه میخورم

ضعیف میشوم

..

پهن میشوم

منتظر میشوم

غصه میخورم

گریه نمیکنم

پر میشوم

پر میشوم

پر میشوم

..

منتظر می‌مانم

منتظر می‌مانم

لحظه خاموشی نزدیک تر میشود

پراکنده میشوم

هر کدامم به هر سؤ میرود

هر کدامم آغشته به رنگی‌ میشود

هر آنم مست راهی‌ میشود

هر آنم بغض خواهشی را بالا می‌‌آورد.

پخش میشوم

نگاه می‌کنم

نگاه می‌کنم

امید میبندم

آواره میشوم

پتک پشت پتک

شلّاق پشت شلّاق

..

بو میکشم

راه میروم

و آغشتگی‌های لخته شده قلبم را بر روی درخت و آسمان میکشم

نقش میبندم

نقش میبندم

(نقش پراکنده)

سوزن‌ها پشت سوزن ها

سوزش پشت سوزش

جهل اندر جهل

جان میکنم، بالای آب می‌‌آیم..باز غوطه زیر آب

خفه میشوم

بالا می‌‌آیم

خفه میشوم

بالا می‌‌آیم

دریا را بالا می‌‌آورم

امعا ا‌م پاک شسته میشود

پوست میشوم

خودم را به خاک میکشم

خاک میشوم

آاه میشوم

پست میشوم

غبار میشوم

نقش میشوم

محو میشوم

هست میشوم

نیست میشوم

غبار میشوم

و مجرای قلبم از درون فرو میریزد

دروغ میشوم

دروغ میشوم

پنجشنبه ۸ مارس ۲۰۱۲

جمعه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

جیغ !


خ خ خ خ ..که از دهانم می‌خواهد خارج شود.کخ خ کخ..

هااا...ق ق ق ق که می‌خواهد از دهنم خارج شود..خخخخخخخ

شبنمی که از قلبم به خارج میپرد را آهسته نگاه می‌کنم..

کخککخکخکخکخ..

محصور شده‌ام از خودم

هر جا نگاه می‌کنم .. خودم

:)

من در خودم خورد میشوم و به پوستم مجال لب تر کردن میدهم

خخخخخخخ..

دهانم را پر از باد می‌کنم و..قلب یخ زده‌ام را فوت می‌کنم.

پوف پوف پوف.. دهانم آتش می‌گیرد

قلبم را بر روی دهانم میگذارم

قلبم میسوزد و دهانم را میدوزد.


دنگ دنگ دنگ..دنگ دنگ دنگ!

صدایی نمیجهد!؟

تینگ تنگ تونگ..؟!

خبری نیست!

برمی‌گردم به قلبم..

خانه از هر چیز تهیست.

وسط این مکعب نمور می‌‌ایستم..

چه سرد است!

به دیواره آن تکیه میدهم..چه گرم است!..چه بسته ست..


هووووورااا..

صدایی نمیپیچد..انتظارم بیهوده ‌ست.

گرمم است..سردم است..چه قلب تنگی.


و نقش برفک زده همه آن کسانی‌ که پنداشتم.. دوستشان دارم

راه میروند بر روی دیوار

گاهی خونی لخته شده تصویری را تیره و زشت می‌کند..و من منزجر میشوم از او

تصویر‌ها با جریان خون اطراف این دیواره ها به حرکت در می‌‌آیند..

گاهی‌ عطسه می‌کنم و تصویری کج و کوله میشود..


گاهی احساس خفگی می‌کنم فشارم می‌‌افتاد و تصویری خفه میشود..مچاله میشود

سرفه می‌کنم و تصویر بعدی می‌شکند..آه اووو.. به او دلم بسته بودم..


وسط قلبم دراز می‌کشم..سوزش از جداره‌هایش می‌ریزد

و اشکم از گوشه دیواره اش درز پیدا می‌کند..

سر بر زمین سردش می‌ گزارم..

اشک‌ها بیشتر میشوند.. تنم میسوزد..

اشک‌ها اطرافم میچرخند.. و دیواره قلبم در خود مچاله میشود

اشک‌ها از سرم گذشته اند

..من بر زمین قلبم میخ کوب شده ام

قلبم مچاله تر میشود .. فشارم میدهد..

اشک‌ها به درونِ ریه‌هایم رفته اند

چشمانم میسوزد..

قلبم فشارم میدهد..

..

پس کی بیدار میشوم..




پنجشنبه ۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲

ریزش


پوست می‌‌اندازم،

گوشت برهنه‌ و خونیننم پیدا میشود.

آن سوی پوستم درد است!


و کرم هایی که فریاد میزنند از خوشی‌..

کرم‌ها نمایان میشوند و میرقصند.


پوست می‌‌اندازم،

رعشه میگیرد تنم

گوشت‌های خونین را به همراه کرم‌ها لمس می‌کنم

کرم هایی زاییده من


لخته لخته فرو میریزم..

چونان که جنینی‌ نابالغ پیش از مردن دست بر اندام خود بکشد

..و هنوز نیامده در آگاهی‌ خود سقوط کند


عق میزنم..

خودم را بالا می‌‌آورم.


عق میزنم

میکاهم.. و از دهانم می ریزم.


رگهای پایم را که کشیده میشود با ذهنم میفهمم،

و پیش از پاره شدنش

هستی‌ش را درد می‌کشم ..


نعره میزنم!




هزار تکه میشوم..

* * *


هنوز چیزی،

نبضی ..

کسی‌..،

حرف ناگفته یی،

جایی

در لا به لای لختِ هستی‌..

جایی نزدیکِ نیستی‌

در جایی از نیستی‌،

در خود می غرد و در خود فرو می‌ریزد.


هنوز گلوی چند پاره‌ام ،

در گودالی فراموش شده،

آرزوی غرش دارد.

..

و آرزوی زردی که بر روی زبان چند تکه‌ام خشک شده

عق..عق..ع ش ق

دوشنبه ۵ دسامبر ۲۰۱۱

من

نوشتن گاهی..بیگاهی، هر از گاهی ..چیز سختیه
من خسته هستم
من از همه جنگها ی درونم خسته هستم
از خودم و جسمم و آدم‌ها خسته هستم.

من قلبم آواره ست
من عشقم گمشده ست
..من نمی‌فهمم.

من همیشه دنبال کسی‌ گشتم
من همیشه خودم را گم کردم
..من هر نفس آرزو می‌کنم کاش
کاش که جای آرمیدن بودی.

من هر روز در اتاق خودم فریاد میزنم
فریاد میزنم که خالی‌ شوم از بارِ درونم
فریاد میزنم که لحظه‌ای آرام گیرم.

من آشفته زیبایی میشوم
اما از آن میترسم.
به خانه که بر می‌گردم، دلم سکوت می‌خواهد
دلم آرامش تهی از زیبایی می‌خواهد.
زیبایی مرا آشفته می‌کند.

من گاهی راه میروم
گاهی به صدای پرندگان گوش می‌کنم
گاهی درختان را نوازش می‌کنم
و گاهی..چشمانم را می‌بندم تا راه به سوی هستی‌ خودم پیدا کنم.
هستیی که پر از عشق‌های جهنمی و شور‌های فریاد زا هستند
هستی‌ در هم تنیده‌ای که آرزویش تهی شدن از خویش است.

هنوز هم شلاق‌هایی‌ که بر دیواره وجودم فرو می‌‌آید را حس می‌کنم
هنوز هم پرنده‌ای زخمیی را میبینم که با بال‌های خونین سعی‌ در برخاستن دارد
هنوز هم درد می‌کشم
..گویی سرنوشتم چنین باشد.

من بار‌ها در خیال خود تنم را شکافته ام،
دلخوشی من همین است
بشکافم تنم را
و با جاری شدن خون
تنم شسته شود

..از این همه درد.

هنوز شلاق میخورم
شلاق میخورم و بی‌ صدا آه می‌کشم
درونم ،تار و پودم، از هم گسسته میشود و
..هنوز راه میروم.

من قلبم را به باد داده ام
من سرم را به عقاب‌ها داده ام
من چشمانم را به کلاغ ها
و دستانم را به آب داده ام

اما باز انگار نشکافته هستی‌ ام
باز انگار چیزی بافت‌های سر و چشمانم را
سینه و دستم را به هم پیوند زده..
تا من باز در ارتعاش شکنجه آور بودن خود
آلام را تاب بیا‌ورم.

من گم شده ام
من در بی‌ نصیبی و بی‌ هوویتی خود
در بی‌ سرانجامیِ انسان
در فریاد‌های سوخته و بی‌ پاسخ خود
گم شده‌ام..گم شده ام

میخواهم از گم شدگی گم شوم
..نمی‌خواهم پیدا شوم
نمی‌خواهم گم شوم


می‌خواهم تمام شود.