نخوابیده و پژمرده، من نسخه چپکی حیوانم!
من دشت وزانم
من چوبه دارم!
من باد کرده میوه ی فاسدم در صحرای خشک.
من فریبم.. من فریبم
من گرگ زخمی و آواره در این برهوت گشاده دهان.. من خار خار در گلو..
پشت کرده به باد، به صخرههای تیز پناه میبرم..
من از شر زمزمههای تهی باد از فراز بر تیزههای تشنه به خونم ..
به پرواز در میآیم.
..
هان بنگر که چه گستاخانه و بی پناه به چشمانت خیره شده امای مرگ..بنگر که از چه به چه میگریزم بنگر ریزشِ قطره قطره مرا..بگذار لبان سرخت رااا..
هانای مرگ سخن میگویم و میریزم و اشک.. هانای مرگ ..چه فراقی بود بین من و تو.. که سالها طوق ننگین زندگی را به اسمِ زندگی بر گردن داشتم هانای مرگ..
اکنون چشمان سیاهت را بر قالب قلبم حک کن ..
سپاس تو را سپاس تو را که گردش را گردن زدی (و من بعد )، این اسم خالی و تصاویر خیالیِ من است که در اذهان زندگان میچرخد..
هانای مرگ اکنون که خون و اشک شده ام..
چه احساسِ زیبایی را بر گلویم تصویر کردهای ای مرگ..
هانای مرگ..ای فتنه خواب ای شهوت ذهن ..مجمر روح
هان بغضم را ببوس.. هان اشکم را بنال..هان
من از کلمات تهی ..
نگاه کن..نگاه کن که با هر قطره واژهٔای جان میبازد
هانای مرگ گمان مبر که آخرین واژه مرگ باشد..
در پستوی زبان آغشته به خونم
یا آن بغض خشکیده در گوشه چشمم
..و دستان نحیفم..
که هنوز به جستجوی ..چیزی میگردند..
روح آماسیده خوابیده..ای مرگ
..چه خوب بر بستر بیمار آمده ای..اینجا قلبی شکسته است
و به اندازه تمام اشکهای خداوند فریاد بر خودش میریزد..
من مورد هجوم دیوان
بر خطوطِ معلق در هوا سر میکوبم..
کلمات سربی به وجودم میرود..
آویخته بر فضا، هستی بی شکل میشوم..
هاایییییی هاییییییییی هایییییییی
هوا را پس میزنم
هوا را پس میزنم
چیزی در پشت هوا نهفته
هوا را پس میزنم
هوا را پس میزنم..
قلمم میشکند.
هوا را پس میزنم،
چهره دیوان و خدایان می پژمرد
هوا را پس میزنم..
فلسفه چروک میخورد ، آب میرود
هوا را پس میزنم..
آنجا تونلی نیست ..از تنگی خدا اما
هستیام وا میرود،
درد میکشم
شکل میبازم..
آآآآآآآآ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ..
مرگ.


